Departed

...Never fade in the dark...

...Never fade in the dark...

Departed

او کسی است که اهمیت جمعی ندارد او فقط یک فرد است...
《لویی فردینان سلین》


نقاشی:فرشتگان سقوط کرده
نقاش: پیتر پل روبنس

آخرین مطالب
  • ۰۱/۰۴/۰۶
    رگ

۳۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشته ها» ثبت شده است

سرگیجه

طناب خستگی مومیایی ام کرده است...دیگر از شنیدن جمله‌ی حالت خوب است؟میخواهم بالا بیاورم و گه بکشم به سراپای طرف..به قول نشاط :《من خودمم میدونم قیافه م یه طوریه ولی چرا همه باید بهم بگن این چه قیافه ایه؟》نمی دانم چگونه نباید از روزمرگی خسته نشد..روز های تکراری و عمری پوچ...توقع بزرگی است که از کسی به این بی فایدگی خواسته شود شاد باشد...من سربازی شده ام که روی خاک از خون گل شده ی میدان جنگ نشسته و خیره خیره بقیه را دید میزند کسی که منفعل است چون نمی داند چرا باید پاهایش را محکم کند و بجنگد..چرا باید لبخند بزنم وقتی سردرگمی خودم و دیگران دارد خفه ام می کند.روس ها اصطلاحی دارند که می‌گوید :خنده بدون دلیل برای احمق هاست...احساس میکنم تبدیل به انتوان روکانتن شده ام شاید هم بدتر..افراطی تر...کاش میشد گریه کرد ولی نمی‌شود وقتی بگذارم بغضم بشکند از فشار دندان قروچه دندان در دهانم نمی ماند همان بهتر که بغضم همان گوشه کناره های حلقم را تجزیه کند...سرم گیج میرود نه از آن سرگیجه های شیرین بعد از رقص...از آن دسته سرگیجه های منگ و خفقان آور مثل خوردن یک داروی تلخ و لزج یا لگد وحشیانه ای که به سر خورده باشد...

 

Mad warld_Adam Lambert

عذاب بیکاری..

تولستوی می‌گوید :ما نفرین شده ایم ..نفرین  برای انسان که در بهشت تن آسای  بیکار و شادمان بود ..او هیچ نگرانی از بابت تن اسایی اش نداشت . آسوده بود  و شادمان بدون ذره ای احساس ملال و بیهودگی ..آسودگی ای که با حرارت بوسه ی  لب های داغ و مرمرین حوا و رد دندان های آدم بر گوشت سیب ممنوعه نفرین شد..چرخ در آسمان چرخید و تبعید خاکزادگان کافی نبود نفرین با آنان ماند و بعد از آن ما فرزندان نفرین  زهدان حوا را دریدیم و بر روی زمین آسمان را در آغوش گرفتیم...در حالی نفس کشیدیم که نفرین خدا هنوز قلب مان را می لرزاند..هیچ انسانی می‌شناسید که بیکار بماند بدون این قلبش برای حرام کردن زندگی اش نلرزد؟احساس بیفایدگی نکند؟شاید نفرین شاید موهبت ،وجود این احساس ، راحتی را زهرت میکند...

ارباب

میگفت قهر نکن.میگفت  وقتی نیستی چشمانم تا آخر خیابان ورم میکند کش می اید ان وقت میشود گیت ایست بقیه..زل میزند و خیره می‌شود ..بدون پلک..چشمانم میخواهد از کاسه بزند بیرون...درد می گیرد از بس که دنبالت می‌گردد و نمیابد..میگفت ارباب تو چرا همیشه نیستی؟یعنی هستی ولی وقتی نیستی فقط میفهمم نیستی میگفت وقتی دیگر وسوسه نمی شوم میفهمم رفته ای ولی من تو را میخواهم...دماغش چین خورد میخواست عطسه کند از همان عطسه های بلند و ترسناک ولی عطسه ش در نیامد مثل بغض همان جا گوشه ی حلقش ماند و ماند برای همیشه چون ارباب رفته بود شاید هم نرفته بود ولی دیگر نبود واسه هیچوقت نبود او ارباب را درون حوله های صورتی پیچیده و در زیر درختی در باغ دفن کرده بود ... ناراحتیش لخت و عور در خانه قدم میزد و همچنان که خون از کف پاهایش جاری میشد بطری های عشق رو لگد میکرد تا بشکند و هزار تکه بشود ..در گودال افتاده بود خورشید چشمانش را بسته بود که بخت پریشانش را نبیند همچنان که دستهایش به قعر هبوط میکرد و مغزش به جنون سقوط میکرد تاریکی از قلبش بالا میرفت..بالا و بالاتر...تا ته آسمان تاریک میشد و او باید کسی بود که آخرین چراغ را می‌کشت...خودش را...ارباب این را میخواست ..آغاز و پایان همین بود...ارباب از اعماق جهنم با اغوشی گرم از تاریکی به او لبخند میزد..لبخند دلفریبی به زیبایی طعم خون در زیر دندان های شکسته اش و عشقی به جاودانگی مرگ...

برگشت...

خوب..من برگشتم ..امدم که شاید صداهای درون مغزم را خفه کنم تکه تکه به قلم بیاورم و حلقه حلقه زنجیر های اسارتم از خودم را بشکافم..اگر بتوانم البته...که بعید میدانم ...قبل تر ها که در دفتر می نوشتم همه ی نوشته هایم را میسوزاندم...آن هم با کبریت..میخواستم بوی گوگردش ریه هایم را بخراشد و چوب کبریت گر گرفته با تنها چشم اتشینش حرص و هراسش را با سوزاندن ناخن هایم بیرون بریزد....

آمده ام بگویم باز هم آن کار را تکرار کردم:/دوباره دوباره و دوباره...به خودم آمدم و دیدم دوباره پای در گل،دست بر دل،سر به پیش همان موقعیت قبل را دارم...همان ابله بیمار سابق...میدانستم...میدانستم که این کارها تاثیر روانی عمیقی رویم میگذارد....نه تنها من...روی همه ..ولی من را خیلی بهم می‌ریزد شاید تا یک ماه حتی...قرار بود حداقل یک سال بیخیالش شوم...سخت تر از آنی بود که فکر میکردم...یکهو چشمانم را باز کردم و دیدم دوباره همان آش و همان کاسه ...الان ....الان ، آرامش قبل از طوفان...